یوتوب، اپل، پادکست صوتی و احترام به حقوق من!

دو روز پیش داشتم به پادکستی از چنل بی به نام برگ برنده (اپیزود ۱۳) در اپلیکیشن پادکست اپل گوش میکردم که مربوط به یک کلاهبرداری در حوزه سهام امریکاست. در این پادکست اشاره‌ای به فیلم‌هایی مثل Big Short شده و امروز وقتی داشتم یوتوب رو دوره میکردم در کمال تعجب بدون اینکه کوچکترین سرچی راجع به سهام و فیلم‌هایی از این ژانر و … داشته باشم این پیشنهاد رو از سمت یوتوب دیدم!

اینکه حالا حتی گوگل به چیزهایی که من در یک پلتفرم کاملا مجزای دیگه به اسم اپل حتی در قالب صوتی دسترسی داره موضوع اسمارت‌فون‌ها رو کمی ترسناک‌تر از گذشته کرده و این پست کوتاه رو نوشتم تا کمی بیشتر حواسم جمع این موضوع باشه.

همچنین اشاره‌ای به پادکست چنل بی کردم. بعدها مفصل راجع‌به این پادکست فوق‌العاده جذاب خواهم نوشت ولی فعلا از طریق این لینک می‌تونید به پادکستی که اشاره کردم دسترسی داشته باشید.

چرا فیلم Extremely Loud, Incredibly Close را دوست داشتم؟

من علاقه‌ای به فیلم‌های ایرانی ندارم. چرا؟ چون در بیشتر مواقع یک زخم کهنه را باز میکنند تا عمق آن را نشان بدهند. سپس برای اینکه کمی هیجان آن را بالا ببرند به همان زخم نمک می‌زنند، مثل اینکه هنوز بیننده دردش نیامده، کمی هم فلفل چاشنی آن می‌کنند و برای محکم‌کاری زخم باز شده را در معرض باد سوزدار قرار می‌دهند که تا مغز استخوان بیننده فیلم آتش بگیرد و وقتی خیالشان راحت شد که توانسته‌اند حال شما را بد کنند، فیلم را تمام میکنند. پس پایان‌بندی چه شد؟ خب همین بود دیگر. مگر سینما جز این است؟!

اما چرا میگویم فیلم Extremely Loud & Incredibly Close را دوست دارم؟ چون بخش زیادی از فیلمنامه آن شبیه فیلم‌های ایرانی پیش می‌رود. یعنی یک زخم دردناک را باز می‌کند اما تفاوتش با فیلم‌های ایرانی این است که نیازی به نمک و فلفل ندارد چون خود زخم را به خوبی برایتان تشریح میکند. سپس به سراغ کاراکترها می‌رود که چگونه قرار است با زخم‌ها کنار بیایند، چگونه با آن زندگی می‌کنند، چگونه از آن تاثیر می‌پذیرند و چگونه قرار است با آن کنار بیایند. چیزی که حلقه مفقوده فیلم‌های ایرانی‌ست. سعی می‌کنم در ادامه بدون اینکه داستان فیلم را لو بدهم خلاصه‌ای از آن را بازگو کنم.

داستان فیلم دربار پدر و پسری‌ست که رابطه بسیار خوبی با یکدیگر دارند و همواره در حال ماجراجویی هستند اما این رابطه زیاد طول نمیکشد چون پدر فیلمنامه ما (با بازی تام هنکس) در حادثه ۱۱سپتامبر کشته می‌شود و پسر وارد مسیر جدیدی در زندگی خود می‌شود. رابطه‌اش با مادر به شدت خراب شده و هیچ امیدی به زندگی کردن ندارد. حتی نمیداند بدون پدر باید چکار بکند. یک روز که پسر در حال گشت و گذار در وسایل بجامانده از پدر است ناگهان متوجه کلیدی می‌شود که روی آن یک کلمه نوشته شده است: Black.

داستان اصلی فیلم از اینجا شروع شده و شما را با ذهن کنجکاو و غمگین کودکی آشنا می‌کند که با تمام قوا به دنبال نشانی از پدر با استفاده از همین کلید می‌گردد و همه سرنخ‌ها و نشانی‌ها را کنار یکدیگر می‌گذارد تا شاید به این نتیجه برسد که همه اینها یک بازی بوده است اما اینطور نیست. شما در طول فیلم به راحتی می‌توانید امید و ناامیدی را به طور همزمان در چهره اسکار (بازیگر نقش پسر) ببینید و لحظه به لحظه با جستجوی نافرجام اسکار ناامیدتر می‌شوید. اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم مجبورم داستان فیلم را لو بدهم پس دست نگه می‌دارم.

سربسته بگویم. در طول تماشای فیلم همواره به پایان آن فکر میکردم که چه پیش خواهد آمد؟ هیچ حدس و گمانی از آن نداشتم و همواره با خودم میگفتم امیدوارم مثل فیلم‌های ایرانی ناتمام رها نشود اما وقتی به انتهای فیلم رسیدم به حدی از سادگی و غافلگیرکنندگی آن لذت بردم که به راحتی نام فیلم را به لیست بهترین فیلم‌های عمرم افزودم.

اینکه چطور یک فیلم می‌تواند از اتفاق بسیار سنگینی مثل ۱۱سپتامبر بدون هیچگونه دشمن‌تراشی یا بازی‌های سیاسی یک پیام تاثیرگذار برای بیننده باقی بگذارد اوج شاهکار یک فیلم است که این فیلم را از فیلم‌های مشابه خودش متمایز میکند.

هدفم از نوشتن این مطلب صرفا معرفی این فیلم زیبا بود. شاید در مطلبی مفصل‌تر و بدون نگرانی از اسپویل کردن داستان، برداشت‌های خودم از داستان را بنویسم اما تا همینجا شما را به دیدن این فیلم زیبا توصیح می‌کنم.

معرفی کتاب: قدرت عادت – شناخت و مدیریت عادت‌های روزمره برای زندگی بهتر

کتاب قدرت عادت اثر چارلز داهیگ، یک کتاب کاملا علمی هستش که به سادگی به شما ثابت میکنه عادت‌ها رو نباید دست کم گرفت. عادت‌ها با قدرت زیاد، زندگی روزمره ما رو تحت تاثیر خودشون قرار دادن و شناخت فرآیند عادت و توانایی تغییر اون میتونه نقطه عطف بزرگی برای لایف‌استایل روزمره هر شخصی باشه.

اصولا علاقه‌ای به عنوان‌های عامه‌پسند موفقیت ندارم و یادم نیست چطور با این کتاب آشنا شدم اما یادمه وبسایت ناشر کتاب اون رو به صورت رایگان برای دانلود قرار داده بود و باعث شد دانلودش کنم و در فرصت مناسب به خوندنش بپردازم. اگر اشتباه نکنم از نشر نوین دانلودش کردم و الان که اسمش رو سرچ کردم متوجه شدم از حالت رایگان خارج شده ولی خب به دلایلی که در ادامه توضیح خواهم داد خوندنش رو به شدت توصیه میکنم. فقط لازم به توضیح میبینم که من این کتاب رو مدت‌ها پیش خوندنم و اسامی، آمار دقیق و … از ذهنم فراموش شده و فقط کلیات رو به یاد دارم پس ممکنه در بعضی جاها توضیحاتم بدون ذکر نام و … باشه. ادامه خواندن معرفی کتاب: قدرت عادت – شناخت و مدیریت عادت‌های روزمره برای زندگی بهتر

در ستایش آیین‌ها

طبق گفته ویکی‌پدیا: «ریشهٔ واژه آیین از زبان ترکی و از واژه اویون Oyun به معنی رقص بوده است. با توجه به اینکه در گذشته تمامی مراسم مربوط به ماوراءالطبیعه با رقص همراه بوده، در حال حاضر این لغت به معنی مراسم نیز کاربرد یافته و به فارسی وارد شده است»

مدتی هست که آیین‌ها برای من اهمیت خاصی پیدا کردن و در تلاش هستم جای پاهاشون رو در زندگی روزمره خودم محکم کنم تا علاوه بر تاثیرات مثبتشون، پیشرفتی هم در پیدا کردن معانی روزمرگی داشته باشم. پیشرفتی که میتونه درک بهتری از زندگی‌ای که هرروز قدم به قدم باید باهاش باشیم رو با روی خوش‌تری به من منتقل کنه.
یک جایی خونده بودم مهم‌ترین دستاورد آیین‌ها، گذر از یک مرحله به مرحله بعد هستش. این دستاورد شاید در نگاه اول ساده بنظر برسه اما باید کمی در اون عمیق‌تر شد.

مثال : در قدیم وقتی جنگی تموم می‌شد، مردم شهر معمولا یک آیین پایان جنگ داشتن که مردم به استقبال سربازها میومدن (حتی خیلی جاها، زنان نیمه عریان میومدن تا سربازها رو به روال زندگی برگردونن)، در بعضی قبایل سر سربازها رو داخل حوض‌های آب میکردن تا این اتفاق بیفته و از فضای جنگ و از آرکی‌تایپ جنگجویی دور بشن. «رابرت بلای» میگه یکی از اتفاقات بدی که افتاد این بود که بعد از جنگ ویتنام، از سربازان امریکایی هیچ استقبالی نشد و ما شاهد عوارض روانیش هستیم. کسانی که جنگ رو تموم نکردن و به مشکلات زیادی خوردن.
حتی توی جامعه خودمون از آزاده‌ها و اسرا با آیین‌های مناسب، استقبال خوبی شد اما از سربازهایی که سالم برگشتن استقبال درستی نشد و خیلی از همون آدم‌ها توی فضای جنگی موندگار شدن. و ممکنه حتی آرکی‌تایپ جنگجوشون همچنان خاموش نشده باشه

آیین‌ها رو جدی بگیریم. آیین‌ها قسمت مهمی از گذار هستن. گذاری از یک مرحله به مرحله بعد. حتی در سطح کوچکی مثل گذار از بیداری به خواب که معمولا با مسواک زدن انجام میشه.

مثال‌هایی از آیین‌هایی که من سعی در اجراشون دارم:

  • آیین گذر از یک هفته به هفته بعد: که با خالی کردن روز جمعه انجام میشه و باعث شادابی بیشتر در اول هفته کاری و بهره‌وری بیشتر میشه.
  • آیین شروع روز کاری: که معمولا با نوشیدن کمی آب، درست کردن یک صبحونه سبک که لوازمش همیشه در راحت‌ترین نقطه دسترسی قرار دارن (مثل نون تست و شکلات صبحانه + چای یا قهوه انجام میشه)
  • آیین پایان روز کاری: که معمولا با نوشتن یک گزارش کار مختصر از کارهای امروز و نوشتن کارهای مهم فردا اتفاق میفته.
  • آیین استراحت پس از رسیدن به خونه: که معمولا با دم کردن یک چای و دوش گرفتن انجام میشه و بدن من متوجه میشه که الان در محیطی غیرکاری زمان استراحت رسیده.
  • آیین خواب: که معمولا با مسواک و گذاشتن گوشی در فاصله‌ای دورتر از شعاع دست‌هام انجام میشه.

همونطور که میشه متوجه شد آیین‌ها همیشه در سطح بزرگ اجرا نمیشن و میتونن به صورت شخصی و در سطوح خیلی پایین انجام شده و باعث ایجاد عادات موثر بشن.
و صدالبته اگر روزی یکی از این عادات به درستی انجام نشه میتونه تاثیرات منفی روی کارکرد روزانه داشته باشه اما این کفه ترازو در مقابل تاثیرات مثبت قابل چشم‌پوشیه و من ترجیح میدم به اجرای اونها عادت کنم.

اگر بخوام نتیجه‌گیری کنم، آیین‌ها (در سطح زندگی شخصی) بخشی از عادات روزانه ما هستن که در یک مقیاس کلی، سبک زندگی ما رو تشکیل میدن و اهمیتشون برای من پس ازمشاهده نتایج مثبتشون بیش از پیش مشخص شد. هرچند در مرحله اول ممکنه اجراشون کمی انرژی‌بر باشه.

من طرفدار عارف لرستانی نبودم اما چرا مرگ او برایم ناراحت کننده شد؟

در این مطلب، قصد بررسی تاثیرات دومینویی را دارم که پس از مرگ عارف لرستانی در ذهن من آغاز شد و مرا به سمت یک ناراحتی عمیق سوق داد.

امروز صبح، خبر فوت عارف لرستانی (از بازیگران طنزی که معمولا با کارهای مهران مدیری میشناسیمش و باهاشون خاطره داریم) تاثیر بدی روی من گذاشت اما آیا این تاثیر بد صرفا به خاطر خبر فوت یک بازیگر بود؟ قطعا نه!

وقتی خبر فوت عارف لرستانی را خواندم، اولین چیزی که به ذهنم رسید جوان بودنِ او بود. چیزی که مرگ را غیرمنتظره میکند. من از فنها و طرفداران وی نبودم (دوستش داشتم اما طرفدار سرسخت نبودم) اما از شنیدن این خبر بهم ریختم چون به من یادآوری کرد مرگ تاریخ ندارد، شهیر و گمنام نمیشناسد، ورزشکار و غیرورزشکار در لغتش تفاوتی ندارند و صرفا چندسالی ممکن است دیرتر به لیست مرگ برسند اما اینبار مرگ سراغ بازیگری رفت که از نظر جسمی هم در شرایط خوبی بسر میبرد.

شاید اگر تصادف میکرد انقدر شوکه کننده نبود، شاید اگر توسط یک نفر کشته میشد انقدر شوکه کننده نبود، شاید به هر صورتِ غیرطبیعی دیگر فوت میکرد انقدر شوکه کننده نمیشد اما ایشان سکته کرد. سکتهای که در ماهها و سالهای گذشته بارها و بارها دربارهاش شنیدهایم و میدانیم که چقدر سن سکتهها پایین آمده است پس مرگ عارف لرستانی صرفا دست روی ترسهای ما از سبک زندگی خودمان میگذارد و جرقه بر انباری زده که باعث میشود هزاران و میلیونها فکر در یک ثانیه از ذهنمان بگذرد که ما فقط قادر به دیدن تاثیراتش هستیم. مهمترین تاثیرش، همان شوکه شدن است!

«فشارهای عصبی زیاد، مشکلات زندگی، عادات نامناسب غذایی، خوراکیهای ناسالم و غیراستاندارد، هوای آلوده، شلوغی، ازدحام، ترافیک، روابط پیچیده و …» همه اینها عواملی (شاید با تاثیرات اندک) هستند که هرروز دست به دست هم میدهند تا قدرت اثرگذاری گروهی را به ما یادآور شوند. این یادآوری میتواند با شنیدن خبر فوت یک بازیگر جوان بر اثر سکته، به اوج برسد و در انتها به این نتیجه برسیم که شاید برای ما هم اتفاق بیفتد! شاید همین امروز ما هم سکته کنیم! شاید مرگ فاصلهای با ما نداشته باشد! چطور باید جلوی آن را بگیریم؟ این که یک اتفاق مثل تصادف نیست، این حاصل فرآیند معمول زندگی و لایفاستایل است!

حتی در شایعهها میخواندم که احتمال اشتباه پزشکی نیز وجود دارد. شاید خیلی تاثیری روی در متن بالا نگذارد به جز اینکه یک مورد دیگر به گروه استرسها و مشکلات روانی روزانه اضافه میکند.

مرگ، دردناک است؛
مرگ یک انسان در جوانی دردناک است؛
مرگ یک انسان جوان بر اثر سکته (که در فرهنگ لغت من، حادثه محسوب نمی‌شود و حاصل همه فشارها و عادات است) دردناک است ؛
اما پس از همه اینها، تاثیراتی که این نوع مرگ روی نگاه کلی ما به روی زندگی میگذارد دردناکترین قسمت ماجراست که ما مجبوریم روزانه با آن زندگی کنیم و دیگر نمیدانیم چطور باید جلوی این اتفاق را بگیریم.

اگر بخواهم نتیجه‌گیری کنم باید بگویم که مرگ عارف لرستانی یک جرقه بود که بر روی انباری از نگرانی‌ها و استرس‌های روزمره من زده شد و آن را به آتش کشید. آتشی که ممکن بود با هر جرقه دیگری روشن شود و مرا به فکر فرو ببرد. فکری همراه با استرس تازه‌ای به نام سلامتی.