من طرفدار عارف لرستانی نبودم اما چرا مرگ او برایم ناراحت کننده شد؟

در این مطلب، قصد بررسی تاثیرات دومینویی را دارم که پس از مرگ عارف لرستانی در ذهن من آغاز شد و مرا به سمت یک ناراحتی عمیق سوق داد.

امروز صبح، خبر فوت عارف لرستانی (از بازیگران طنزی که معمولا با کارهای مهران مدیری میشناسیمش و باهاشون خاطره داریم) تاثیر بدی روی من گذاشت اما آیا این تاثیر بد صرفا به خاطر خبر فوت یک بازیگر بود؟ قطعا نه!

وقتی خبر فوت عارف لرستانی را خواندم، اولین چیزی که به ذهنم رسید جوان بودنِ او بود. چیزی که مرگ را غیرمنتظره میکند. من از فنها و طرفداران وی نبودم (دوستش داشتم اما طرفدار سرسخت نبودم) اما از شنیدن این خبر بهم ریختم چون به من یادآوری کرد مرگ تاریخ ندارد، شهیر و گمنام نمیشناسد، ورزشکار و غیرورزشکار در لغتش تفاوتی ندارند و صرفا چندسالی ممکن است دیرتر به لیست مرگ برسند اما اینبار مرگ سراغ بازیگری رفت که از نظر جسمی هم در شرایط خوبی بسر میبرد.

شاید اگر تصادف میکرد انقدر شوکه کننده نبود، شاید اگر توسط یک نفر کشته میشد انقدر شوکه کننده نبود، شاید به هر صورتِ غیرطبیعی دیگر فوت میکرد انقدر شوکه کننده نمیشد اما ایشان سکته کرد. سکتهای که در ماهها و سالهای گذشته بارها و بارها دربارهاش شنیدهایم و میدانیم که چقدر سن سکتهها پایین آمده است پس مرگ عارف لرستانی صرفا دست روی ترسهای ما از سبک زندگی خودمان میگذارد و جرقه بر انباری زده که باعث میشود هزاران و میلیونها فکر در یک ثانیه از ذهنمان بگذرد که ما فقط قادر به دیدن تاثیراتش هستیم. مهمترین تاثیرش، همان شوکه شدن است!

«فشارهای عصبی زیاد، مشکلات زندگی، عادات نامناسب غذایی، خوراکیهای ناسالم و غیراستاندارد، هوای آلوده، شلوغی، ازدحام، ترافیک، روابط پیچیده و …» همه اینها عواملی (شاید با تاثیرات اندک) هستند که هرروز دست به دست هم میدهند تا قدرت اثرگذاری گروهی را به ما یادآور شوند. این یادآوری میتواند با شنیدن خبر فوت یک بازیگر جوان بر اثر سکته، به اوج برسد و در انتها به این نتیجه برسیم که شاید برای ما هم اتفاق بیفتد! شاید همین امروز ما هم سکته کنیم! شاید مرگ فاصلهای با ما نداشته باشد! چطور باید جلوی آن را بگیریم؟ این که یک اتفاق مثل تصادف نیست، این حاصل فرآیند معمول زندگی و لایفاستایل است!

حتی در شایعهها میخواندم که احتمال اشتباه پزشکی نیز وجود دارد. شاید خیلی تاثیری روی در متن بالا نگذارد به جز اینکه یک مورد دیگر به گروه استرسها و مشکلات روانی روزانه اضافه میکند.

مرگ، دردناک است؛
مرگ یک انسان در جوانی دردناک است؛
مرگ یک انسان جوان بر اثر سکته (که در فرهنگ لغت من، حادثه محسوب نمی‌شود و حاصل همه فشارها و عادات است) دردناک است ؛
اما پس از همه اینها، تاثیراتی که این نوع مرگ روی نگاه کلی ما به روی زندگی میگذارد دردناکترین قسمت ماجراست که ما مجبوریم روزانه با آن زندگی کنیم و دیگر نمیدانیم چطور باید جلوی این اتفاق را بگیریم.

اگر بخواهم نتیجه‌گیری کنم باید بگویم که مرگ عارف لرستانی یک جرقه بود که بر روی انباری از نگرانی‌ها و استرس‌های روزمره من زده شد و آن را به آتش کشید. آتشی که ممکن بود با هر جرقه دیگری روشن شود و مرا به فکر فرو ببرد. فکری همراه با استرس تازه‌ای به نام سلامتی.

توجه : این محتوا دیدگاه شخصی من بر اساس تجربیات و مطالعات شخصی است. اگر هرگونه بازخورد، دیدگاه یا نقدی بر آن دارید خوشحال می‌شوم از طریق نظرات زیر همین پست آن را با من در میان بگذارید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*